کاش میدیم چیست؟

کاش میدیدم چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

اه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

اه وقتی که تو چشمانت

ان جام لبلب جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب رد تنم میگردد

دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غنچه رنگین پرپر

من در ان لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز

نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش میگفتی چیست

ان چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

کاش می دیدم چیست!!

فریدون مشیری

/ 12 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شكيبا

سيلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبي وب خوشملي داري كلي خوشم اومد به مهم سر بزن منتظرما باشي[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][پلک][پلک][پلک][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][خرخون][خرخون][خرخون][خرخون][خرخون][خرخون][خرخون][فرشته][فرشته][فرشته][سوال][کلافه][زودباش][تایید]

دختران کهکشانی

تنهایی و دلتنگیت را پیش فروش نکن ، فصلش که برسد به قیمت میخرند ......! [گل]

شمیم دل

امسال تمام شهر قرآنی شد تولید و تلاش و کار، ایمانی شد با حکم ولی و بردن نام علی سرمایه ما دوباره ایرانی شد. سال نو مبارک

مثل هیچ کس

هر چی ارزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری ماله من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من نیلوفر جان تولدت مبااااااااااااااااارک[هورا][هورا] امیدوارم امسال نسبت به پارسال باشعورترشی[نیشخند][نیشخند] دوست دارم شدید،به مدت مدید

زینب

سلام[گل] من آپ کردم،خوشحال میشم بیای[گل]

عرفانه

سلام دوست عزیز.. وبلاگت خیلی خوبی داری خوشحال می شم اگه مایل بودی لینک کینم.. موفق باشی[گل]

دختران کهکشانی

من از هفت سنگ میترسم.... میترسم انقدر سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری ما را از هم بگیرد.... بیا لی لی بازی کنیم... که در هر رفتنی دوباره برگردی... [گل]

رها

تو در مقام فتوت کمتر از درخت نباش که سنگ می خورد وبار بر زمین می ریزد. خداقوت.به وبلاگ ماهم یه سر بزن ضرر نمی کنی

شیما

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”. آپم

الما

سلام وبلاگ زیبایی دارید با اجازتون من شعر فریدون رو برای وبلاگم کپی کردم خوشحال میشم به من سر بزنید[لبخند]