*مثل هیچکس*

*من ان نیم که حلال از حرام نشناسم شراب با تو حلال است و اب بی تو حرام*

 سلام به همه ی دوستای گللللللمقلب

توی این اپ براتون یه شعر خیلی قشنگ گذاشتم امید وارم که خوشتون بیاد در ضمن تولد اقای علی ضیا مجری خوب شبکه سه هم مبارک باشهههتشویق

                              

                                

                                          قلبقلبقلبقلب    

و چه رویاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناریها را پر بستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی، این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا،

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

 سلام به همه ی دوستای عزیززملبخند

توی این اپ براتون یه داستان کوتاه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد و اما سوال اپ این هفته :سوال این اپ طوری هست که باید ادامه ی این جمله رو بنویسید:

ای کاش....................

لطفا هر چه میخواهد دل تنگتان بنویسید.حالا برید داستان پایین رو بخونید و نظرتون رو درموردش بگیدقلب

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

بای.....بای بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین