*مثل هیچکس*

*من ان نیم که حلال از حرام نشناسم شراب با تو حلال است و اب بی تو حرام*

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری؟

ز غبار این  بیابان

همه ارزویم اما....چه کنک که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر ان کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی و خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گدشتی

به شکوف ه ها به باران

برسان سلام مارا

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

پشتم لرزید
آن زمان که سرمای مرگ
را احساس کردم
گریه کردم
که می دانم هیچ چشمی
بر مرگ من نمی گرید
کسی برای قبر من
سنگی نمی تراشد
پس وصیت می کنم ،
تمام نداشته هایم را
تمام تنهایی هایم را
تمام اشک هایم را
و تمام آرزو هایی که
تا ابد آرزو می مانند
با یک سلام و یک خداحافظ ...
آغاز و پایانی بی نظیر را
در یک عمر انتظار مهر و موم می کنم
یک عمر آشفتگی و اشک
با گریه متولد شدم
و در گریه پایانم ...
 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند، چنان باد دَمان

همه تقصیر من است، این که خودم میدانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم، روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان میگذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن

هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟

بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه:

که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این نیز، بر او عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او

از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند

سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

به چه سان دی بُگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مُفت

من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات

آن کسانیکه نمیدانستند    زندگی یعنی چه؟

رهنمایم بودند

عمرشان طی شد

بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا میگفتند که چو آنان باشم

که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم

فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال

فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت:

زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم

حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مُثمِر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت          

 معنی اش فهمیدم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٦ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

به سراغ من اگر می آیید.

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است

که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک

روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری





نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۳ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

 تا سحر ای شمع بر بالین من

امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم بخون آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

کشتی امید من برگل نشست

آه ، ای یاران به فریادم رسید

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم ، رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من!

بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من

پیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز تو ام ای مونس شبهای تار

در جهان، دیگر مرا یاری نماند

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امید دیداری نماند

همدم من، مونس من، شمع من

جز توام در این جهان غمخوار کو؟

وندرین صحرای وحشت زای مرگ

وای بر من، وای بر من، یار کو؟

اندرین زندان، امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتم زنجیرهای بندگی

دکترعلی شریعتی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۱ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

قلب سلام به دوستای گلم قلب

امیدوارم نماز و روزه ی همگی قبول باشه

اینم یه داستان که توی این اپ براتون گذاشتم

نظر یادتون نره

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند. فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد." فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

 

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است

             

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٩ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

سلام به دوستای عزیزم توی این اپ جملاتی بسیار زیبا از دکتر شریعتی براتون گذاشتم

که حتما بخونید و راجبشون فکر کنید و لطفا بهترین اون رو انتخاب کنید و بگیدقلب

قلب نظر یادتون نره قلب

 

*اگر تنهاترین تنها شوم ، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن های من است*

 

*خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کرده ام ، سوگوار نباشم!*

 

*به زور می توان چیزی را گرفت اما به زور نمی توان آن را نگه داشت !*

 

*ارزش وجودی هر انسانی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد. *

 

*اگر قادر نیستی خود را بالا ببری ، همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری....*

  

*دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند .*

 

*اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.*

 

*اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است .*

 

*وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.*

 

*به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد. *

 

*هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند

بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست .*

  

*خدایا به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است ،

و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !*

 

*تا بی پناه نگردم ، پناهم نخواهی داد

تا نیفتم ، دستم را نخواهی گرفت *

 

*وقتی عشق فرمان می دهد،

« محال» سر تسلیم فرود می آورد.*

 

*عشق در اوج اخلاصش ،

به ایثار رسیده است

و در اوج ایثارش ،

به قساوت !*

 

*می دانم تشنه ای اما …

اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد. 

تنهایی ، آرامگاه جاوید من است

و درد و سکوت ، همنشین تنهایی من!

به پریشانی یک آرزوی آشفته

چه می دانم چگونه ؟

از تنهایی اتاق گریختم

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است. *

 

*دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد .*

 

  

*غریقی در طوفان تنها مانده است

آخرین فریادهای خسته اش را

که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب *

 

*همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد

ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم *

 

*چه دشوار شده است دم زدن !

در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است

و صدای هرگامی غمم ! *


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد، سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن ! ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟ - نجاتم بده خدای من! - آیا به من ایمان داری؟ - آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام - پس آن طناب دور کمرت را پاره کن! کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۸ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

سلام به دوستای عزیزم راستش قلب

خیلی وقت بود که اپ نمیکردم به خاطر امتحانام بود اخه خیلی سرم شلوغ بود ولی حالا که سرم خلوت تر شده زود تراپ میکنم

یه شعر قشنگ از از ویکتور هوگو گذاشتم که خیلی دوستش دارم امید وارم شما هم خوشتون بیاد

قلبنظر فراموشتون نشهقلب

ارزو ها ی ویکتور هوگو

اول از همه برایت ارزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

 تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

کاش میدیدم چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

اه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

اه وقتی که تو چشمانت

ان جام لبلب جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب رد تنم میگردد

دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غنچه رنگین پرپر

من در ان لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز

نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش میگفتی چیست

ان چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

کاش می دیدم چیست!!

فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت اری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می اید ایا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری

نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه میپرسی ضمیر شعر هایم کیست ان من

مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

ترا چون ارزو هایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا ذر ارزوی خویش نگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

تو از انی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی میکند فریاد یا پزواک جان من

چه من خود را بیازارم چه نو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوش تر نیست حافظ گفت

اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

محمد علی بهمنی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
    چقدر زود 
   دیر می‌شود!

ما گنهکاریم، اری، جرم ما هم عاشقی است
اری اما انکه ادم هست و
عاشق نیست، کیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن
ای دل کار دشواری است، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لب بی خنده باید
جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
انکه عاشق نیست، هم
اینجا هم اینجا دوزخی است

عشق عین اب ماهی یا هوای ادم است
می توان ای دوست بی اب و هوا
یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنین
چیست؟ چیست؟

قیصر امین پور

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

برای تولدت

شعری سرودم

و همراه خاکستر آرزوهایم

به دست باد سپردم

تا هرجا ترا یافت

نثارت کند برسم هدیه

که من

در تمام پس کوچه های احساس

خاطرات شیرین گذشته

در رویاهای جوانی

و در یادهای آشنا

گذر گاههای عشق

و هرجا که عطر دوستی

وآهنگ وفامی تراود

دنبال تو گشتم

و نیافتمت

شاید روزی

دوباره نگاهمان درهم بیامیزد

با شعرنبشته ای از من

در دستان مرجانی ات

  احسان جان تولد 27 سالگیت مبارک

دست فاطمه ی عزیز هم بابت پوسترش درد نکنهقلب 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()

سلام به همه ی دوستای گلم

امیدوارم که حالتون حسابی خوب باشه.باید حسابی ببخشید که انقدر دیر اپ میکنم اخه سرم خیلی شلوغه

این هفته سوال نذاشتم فقط ازتون میخوام یکی از خاطره هاتون که خیلی کوتاه و جالب هست رو برامون تعریف کنید حالا اگه کوتاهم نبود عیبی نداره

                   

                      

اینم یه شعر از فروغ:           

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ئی از گور بر می خاست

مرده ئی کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

 بای......
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط niloofar| نظرات ()

سلام به همه ی دوستای گلم قلب

ولادت حضرت معصومه(س)و روز دختر رو به همه ی دخترا تبریک میگملبخند

توی این اپ دو تا داستان کوتاه جالب گذاشتم .حتما بخونیدا!

حالا بریم سراغ سوال اپ این هفته:اگه فقط یه روز از عمرت باقی مونده باشه دوست داری تو همین یه روز چه کار هایی انجام بدی؟؟؟؟؟؟

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به

من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!!!

                

  تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.

بای......

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط niloofar| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین