بنام خدایی که در این نزدیکیست
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم کاش میدیدم چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست اه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی اه وقتی که تو چشمانت ان جام لبلب جاندارو را سوی این تشنه جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد روح گلرنگ شراب رد تنم میگردد دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غنچه رنگین پرپر من در ان لحظه که چشم تو به من می نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست ان چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست کاش می دیدم چیست!! فریدون مشیری لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت اری که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری دلت می اید ایا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری چه میپرسی ضمیر شعر هایم کیست ان من مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری ترا چون ارزو هایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا ذر ارزوی خویش نگذاری چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی تو از انی که هستی ای معما پرده برداری چه فرقی میکند فریاد یا پزواک جان من چه من خود را بیازارم چه نو خود را بیازاری صدایی از صدای عشق خوش تر نیست حافظ گفت اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری محمد علی بهمنی حرفهای ما هنوز ناتمام .... ما گنهکاریم، اری، جرم ما هم عاشقی است قیصر امین پور برای تولدت شعری سرودم و همراه خاکستر آرزوهایم به دست باد سپردم تا هرجا ترا یافت نثارت کند برسم هدیه که من در تمام پس کوچه های احساس خاطرات شیرین گذشته در رویاهای جوانی و در یادهای آشنا گذر گاههای عشق و هرجا که عطر دوستی وآهنگ وفامی تراود دنبال تو گشتم و نیافتمت شاید روزی دوباره نگاهمان درهم بیامیزد با شعرنبشته ای از من در دستان مرجانی ات احسان جان تولد 27 سالگیت مبارک دست فاطمه ی عزیز هم بابت پوسترش درد نکنه سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم که حالتون حسابی خوب باشه.باید حسابی ببخشید که انقدر دیر اپ میکنم اخه سرم خیلی شلوغه این هفته سوال نذاشتم فقط ازتون میخوام یکی از خاطره هاتون که خیلی کوتاه و جالب هست رو برامون تعریف کنید حالا اگه کوتاهم نبود عیبی نداره اینم یه شعر از فروغ: روز اول پیش خود گفتم سلام به همه ی دوستای گلم ولادت حضرت معصومه(س)و روز دختر رو به همه ی دخترا تبریک میگم توی این اپ دو تا داستان کوتاه جالب گذاشتم .حتما بخونیدا! حالا بریم سراغ سوال اپ این هفته:اگه فقط یه روز از عمرت باقی مونده باشه دوست داری تو همین یه روز چه کار هایی انجام بدی؟؟؟؟؟؟ شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم . هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟ واتسون گفت: ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد. شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!!! تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود بای...... سلام به همه ی دوستای گللللللم توی این اپ براتون یه شعر خیلی قشنگ گذاشتم امید وارم که خوشتون بیاد در ضمن تولد اقای علی ضیا مجری خوب شبکه سه هم مبارک باشههه و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست چه امیدی ، چه امید ؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من می سوزد که قناریها را پر بستند و کبوترها را آه کبوترها را و چه امید عظیمی به عبث انجامید در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی، این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا، زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی بای سلام به همه ی دوستای عزیززم توی این اپ براتون یه داستان کوتاه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد و اما سوال اپ این هفته :سوال این اپ طوری هست که باید ادامه ی این جمله رو بنویسید: ای کاش.................... لطفا هر چه میخواهد دل تنگتان بنویسید.حالا برید داستان پایین رو بخونید و نظرتون رو درموردش بگید پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید بای..... سلام به همه ی ی دوستای عزیزم.شهادت حضرت علی(ع) رو به همه ی شما تسلیت عرض میکنم. تو اپ این هفته یک سری جملاتی هست که براتون نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد. خوشبختی بر سه ستون استوار است:فراموش کردن گذشته غنیمت شمردن حال امیدوار بودن به اینده. دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه ان که تو متلاطم شوی. برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد چون بر این باورند که یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. اگر خدا تا لب پرتگاه بردت بدون یا از پشت گرفتت........یا همون لحظه پرواز رو یادت میده. به خاطر داشته باش تاریک ترین لحظه شب نزدیک تری لحظه به طلوع خورشیده پس از تاریکی زندگیت دلگیر نشو. مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران. خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد ولی ان را در خانه اش نمی اندازد. اگر هر روز راهت را عوض کنی هرگز به مقصد نمیرسی. هنگامی که همه یکسان فکر میکننددیگر کسی بیشتر نمی اندیشد. سنگ های درشت را سنگ های ریز پابرجا نگه میدارند. خب دوستان سوال اپ این هفته:شما توی این شبای قدر برای نزدیک تر شدن به خدا چه کارهایی میکنین ؟تو این شبا تونستین به خدا نزدیک تر بشید؟ فعلابای ........ میتراود مهتاب میدرخشد شبتاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند نگران با من استاده سحر صبح میخواهد از من کز مبارک دم او اورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر از جگر لیکن خاری غم از ره این این سفرم میشکند نازک ارای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جانش دادم اب ای دریغا!به برم میشکند دست ها میسایم تادری بگشایم بر عبث میپایم که به در کس اید درو دیوار بهم ریختشان به برم میشکند خب دوستان سوال این اپم اینه:(اگه بخوای فقط به یه نفر سفر بری اون کیه؟؟؟؟) بای سلام دوستان امیدوارم نماز و روزه های همگیتون قبول باشه امروز یه شعر از سهراب سپهری براتون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد بعد از این که شعر رو خوندین لطفا بهم بگین ازکدوم قسمت شعر بیشتر خوشتون اومد نظر فراموشتون نشه یک شب یه نفر موقع برگشتن تو از پدری تو شمال طرف اردبیل جای این که از جاده ی اصلی بیاد یاد باباش افتاده که میگفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردمو پیچیدم تو خاکی20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری میکردم روشن نمیشد وسط جنگل داره شب میشه نم بارون هم گرفت اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم نه از موتور سر در میارم! راه افتادم تو دل جنگل راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم بارون هم حسابی شدت گرفته بود با یه صدایی برگشتم دیدم یه ماشینی خیلی اروم و بی صدا بغل دستم ایستاد من هم بی معطلی پریدم توش! این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشین رو هم نگاه کنم نبودم وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم سرم رو اوردم بالا واسه تشکر دیدم هیچکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!خیلی ترسیدم داشتم یهو همینطور به خودم میومدم که ماشین همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه تمام تنم یخ کرده بود نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره تو لحظه های اخر خودمو انقدر به خدا نزدیک دیدم که بابابزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشم!!!تو لحظه های اخر یه دست از پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا یه دفعه یه خودم اومدم ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت یه دست میومد تو و فرمون رو میچرخوند از دور یه نوری دیدم که حتی یک ثانیه هم به خودم تردید راه ندادم در رو باز کردمو خودمو انداختم بیرون اینقدر تند میدویدمکه هوا کم اورده بودم دویدم به سمت ابادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از این که به هوش اومدم جریان روبرای همه تعریفکردم وقتی تموم شد تا چند ثانیه همه ساکت بودن یهو در قهوه خونه باز شدو دو نفر خیس اومدن تو یکیشون داد زد:ممد نیگا!این همون احمقیه که وقتی ماشینو هل میدادیم سوار ماشین شده بود!!!!!!!!!! من که بار اول اینو میخوندم خودمم داشتم تقریبا سکته میزدم شما رو نمیدونم ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه سلام دوستان ببخشید این چند وقته نتونستم اپ کنم اخه یه مشکلی پیش اومده بود ولی از این به بعد هر شنبه(به غیر از این شنبه که داره میاد)اپ میکنم این پست درمورد یکی از شعر های خانم فروغ فرخ زاد هست که این شعر درواقع جواب خانم فرخ زاد به شعر تو به من خندیدی اقای حمید مصدق که تو اولین پست این وبلاگ گذاشته بودمو میتونید برید بخونید امروز شعر فروغ فرخ زاد رو براتون گذاشتم با یک سوال اگه بخوای به همه ی مردم دنیا یه جمله بگی اون چیه؟ فقط لطفا نصیحت نباشه لطفا به ادامه ی مطلب برید سلام دوستای گلم امروز میخواستم درمورد اسم و ادرس وبلاگم صحبت کنم البته شاید خیلی هاتون بدونید اسم وبلاک من مثل هیچکس که یکی از اهنگ های اقای خواجه امیری و مال تیتراژ سریال مثل هیچکس هست البته به نظر من اسم قشنگی بود ولی نظر شما دوستان رو هم میخوام راجب اسم وبلاگم لطفا به اسم وبلاگم از 1تا 10 یه نمره ای بدید متن این اهنگ رو براتون میزارم و یه مطلب هم درباره ی رادیو دارم لطفا به ادامه ی مطلب هم برید دانلود اهنگ مثل هیچکس سلام به دوستای گلم امروز یه سوال از همگی داشتم زیبا ترین جمله ای که تا به حال شنیدید چیه؟ یک جمله که واقعابه دلتون نشسته باشه زیبا ترین جمله ای که من شنیدم اینه:( زندگی ابتنی کردن در حوضچه اکنون است) البته این یه جورایی شعر هست ولی خب خیلی خوشم اومد شمام هر چی به ذهنتون رسید بنویسید راستی میخوام یه شعر هم از حمید مصدق براتون بنویسم سلام دوستان ببخشید من یه 10 روزی مسافرت بودم وقت نکردم که بیام سایت امید وارم که حال همتون خوب باشه راستی میدونید که تیتراژ سریال نابرده رنج روه حتما خیلی هاتون میبینید اقای احسان خواجه امیری خونده که متنشو براتون میزارم نابرده رنج برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنارتو درگیرارامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جست و جوی منی تماشای تو عین ارامشه تو زیبا تریت ارزوی منی منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلب تو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باسم منو میکشه یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم ازهر کسی حالتو یه روزایی حس می کنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلبتو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه 


تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!![]()
اری اما انکه ادم هست و
عاشق نیست، کیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن
ای دل کار دشواری است، نیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لب بی خنده باید
جای خندیدن گریست
زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
انکه عاشق نیست، هم
اینجا هم اینجا دوزخی است
عشق عین اب ماهی یا هوای ادم است
می توان ای دوست بی اب و هوا
یک عمر زیست؟
تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنین
چیست؟ چیست؟


![]()
![]()

![]()
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم های هو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ئی از گور بر می خاست
مرده ئی کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زآن شب کوچک، شب میعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


![]()
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.









پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید


...
















ادامه مطلب



امروز دانلود اهنگ نابرده رنج رو هم براتون گذاشتم

ادامه مطلب


البته نظر یادتون نره

ادامه مطلب


ادامه مطلب


| Design By : Mihantheme |
